تبليغاتX
اشک یخی

اشک یخی

7 روز تا وصال - شروع مجدد

بنام تسکین دهنده ی جانها

 


 
می خواهم به خاطر تمام گناهانی که مرتکب می شوم

روزی مجازاتم کنی بی هیچ بخششی.

می خواهم با آتش دوزخ تطهیرم کنی.

می خواهم خالص شوم ، نابِ ناب

می خواهم من شوم.

با عشقت مرا بسوزان،

دم نمی زنم.

من محتاج آتشم.

 
 

 


 

 

تقدیم به تنها ملکه ی قلبم

 

 


سر دفتر عشق را با نام تو آغاز میکنم و مهرت را در سینه

می فشانم و نگاهت را آمیخته در قلب صدف که در ساحل نیلگونی

می درخشد به دریا می سپارم و خود نیز بر کشتی عشق سوار بر

موج و در انتظار ساحلی هستم که در آن گلهای شقایق منتظر

رسیدن بهار دیگرند و پیام آور آن کسی نیست جز تو.


      
 
       حسرت
 

چقدر سخته

تو چشماي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد

و به جاش يك زخم هميشگي را به قلبت هديه داده،

زل بزني

و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي

حس كني

هنوزم دوستش داري.

چقدر سخته

دلت بخواهد سرت را باز

به ديواري تكيه بدهي كه يك بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده است.

چقدر سخته

تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني

اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي.

چقدر سخته

وقتي پشتت بهشه،

دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه

اما مجبور باشي بخندي

تا نفهمه

 


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

 

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

 

عکس حیدر درکنار حضرت زهرا کشید

گفتمش برروی کاغذ عشق را تصویر کن

 

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

 

گریه کرد و آهی کشید و زینب کبری کشید 


   

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار

برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته

 باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت

و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با

حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم

 و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق يعني همين چشمانت را وقف نگاهي نکني


 
 
 
 
 
امروز هواي تو كرده ام.                                                           

دلم بهانه تو راد دارد . بيقرارم.

 همچون رهروي راه گم كرده مي مانم

- پا در گل مانده - مشوش و دل نگران بيا  بيا  كه ديگر نايي برا تحمل فراقت در من نمانده .

دست هايم را بگير .

 بگذار  حتي براي دمي هم شده گرمايش را مزه مزه كنم

 من اينجا بس دلم تنگ است  و هر سازي كه مي بينم بد اهنگ است

 


خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه          

 

ما ديديم خنديدن نداشت.

 

 

 

 

 

تازه ميفهمم كه چرا پدر بزرگم هميشه مي گفت :يه نون بخور صدتا خيرات كن

 

تازه به نظر من همون يه نون رو هم نبايد خورد

 

بايد صد و يكيش رو خيرات كرد


 

 

بشر در حال نابودی تدریجیست به دست خودش.

از تدریج متنفرم ،

کمی سرعت لطفاً!!!


 

 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که

 

متوجه شوداز بين او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع

 

کرد و داد زد هي چرا بين منو خدايم فاصله انداختي مجنون به

 

خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا

 

نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي...؟!


عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده

 

 

 

هر زمانی که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب بکن

پشت دیوار نگاهت بگذار

تا که تنهایی ات از دیدن آن جا بخورد

و بداند دل من با توست در همین یک قدمی

چشم به راه آمدنت

 

 


 

 

 

من از این فاصله ها دلگیرم.

بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم.

دیر سالی است که می خواهم از این جا بروم

،ولی انگار که بر قلب زمین زنجیرم.

مثل این است که من با همه هق هق خود

روی سجاده ی احساس تو جان می گیرم

 

 


 
 

متضاد عشق ، نفرت نیست

                                    بی تفاوتیست

متضاد هنر، زشتی نیست

                                   بی تفاوتیست

متضاد ایمان، کفر نیست

                                   بی تفاوتیست

متضاد زندگی ،مرگ نیست

                                  بی تفاوتیست

 

(الی ویسل)

 


 

 

با من بنشین

 

و بر  دم لحظه های تن خورده ام

 

دست اشک را

 

این تنها میراث بغضم

 

بگیر

 

تا بیابی

 

و بدانی

 

من نیز مرده ام

 

در چار  تاق این قفس تنگ

 

در حس خستگی مفرط از بودن و نبودن


 

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را ،


علف هرزه ی کین پوشانده ست .


و همه مردم شهر بانگ برداشته اند :


که چرا سیمان نیست ؟؟ !


و کسی فکر نکرد ،


که چرا ایمان نیست ؟؟؟


و زمانی شده است که به غیر از انسان ،


هیچ چیز ارزان نیست ...

 


 

نگاه کن که چگونه از خود بی خود شده ام؛ بنگر سرخوشی ام را

دقایقیست نه غم دنیا دارم نه غم آخرت

حیف که تنها دقایقیست ؛ می گذرد

دقایقیست بی عقل و بی احساسم ، هرچه هست دیوانگیست!

دقایقیست دیوانه ام

حیف که تنها دقایقیست ، می گذرد

 

 


 
عشق

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا میبین

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است

و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود

تو هست هم نفسم !

 

 

ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر

 

دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ...

 

اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو

 

عشق برای من پاک و مقدس است ......

بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !

 

تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان

 

چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به

 

قلبم نیروی عشق را می دهی !

با تو مجنون تر از مجنونم ! بی تو باور کن که می میرم !

 

اگر تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت

 

شبنم روی گل ها دوستت دارم ...

ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی

 

خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم...

 

 



 

ستاره ام از به تو اندیشیدن

عادتی ساخته ام دراز به درازای آرزوهایی که برات داشتم

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها ،سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

تو مرا می فهمی؟من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

ن... جونم تو را تا ابد دوست دارم عزیزترینم.


 

 

 دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟
مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

 

 


 
 
من از کفر می ترسم ،  از ایمان هم

من از عشق می ترسم ، از نفرت هم

من از مرگ می ترسم ، از زندگی هم

من از ندانستن می ترسم ، از دانستن هم

من از رفتن می ترسم ، از ماندن هم

من از تو می ترسم ، از تو هم


دل من .................م

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
 
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه

اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟

چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من

دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده

گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون

گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 
 

در اینکه زن یک اثر هنری است شکی نیست.

انسان به طور کلی یک اثر هنری است ، به شرطی که انسانیت را قدر بداند و نگهش دارد.


 

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

 

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

 

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

 

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

 

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام



"سوتک"

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی درپی

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.


مارکسیسم هرچه بود یک خاصیت داشت. ثابت کرد که

ما محکومیم که هیچ غلطی نکنیم.

این همان چیزی است که اسمش را گذاشتند ابتذال


 

 

گفتمش آغاز درد عشق چیست ؟

گفت : آغازش سراسر بندگی است

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت : پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت : درمانی ندارد بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت : تسکینش همه سوز و فناست !

 

 


 

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

                                           مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

به لب آمد جان و رفتندآشنایان از سرم

                                             شمع را نازم که می نالد به بالینم هنوز


 

الا خدایا ،گره گشایا،

به چاره جوئی مرا مدد کن

بود که بر خود دری گشایم غم درون را برون کشانم

 
 

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم، شکل تنهائیست

 

ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشائیست

 

مرا در اوج می خواهی، تماشا کن تماشا کن

 

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

 

همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها

 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 

دلم چون دفتری خالی، قلم خشکیده در دستم

 

گره افتاره در کارم، به خود کرده گرفتارم

 

 

 
  مست یاد یار شیرینم شدم

                                      در فراقش سخت گریانش شدم

   خنده اش جانی به جانم می دهد

                                             در پی یادش جان جانانش شدم

   گریه اش غم ها به جانم می زند

                                             خون گرمی در تن نالانش شدم

   چشم او در چشم جانم می تپد

                                           چشمها . از چشم او خمارش شدم

   همچو شمعی ذره ذره اب گشتم

                                             در فراقش سخت سوزانش شدم

   همچو مویش . پریشان .پیچان گشته ام

                                                       عاقبت از عشق مجنونش شدم

 


 

 

"گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل؛ ولی

گیرم هوای پرزدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگ های سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله ی قیل و قال کو؟ "

 


 

 

 

آسماتش را گرفته تنگ درآغوش

ابر*با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی*

روز وشب تنهاست .

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران *سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست.

و رجز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زرتار پودش باد.

گو بروید . یا نروید . هر چه در هر جا که خواهد. یا نمی خواهد.

باغبان و رهگذرای نیست .

باغ نومیدان.

چشم در راه بهاری نیست.

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد.

ور برویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سربه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.

پادشاه فصلها پاییز.P

 


    

     برخاک بخواب نازنين،تختي نيست.

                              آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

     از پاکي اشکهاي خود فهميدم :

                             لبخند هميشه راز خوشبختي نيست.


 

 

 

نمیخواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمیخواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمیخواهم کسی نامش به لب های تو بنشیند

نمیخواهم که نقش چهره ای در خاطرت ماند

نمیخواهم نگاهی با نگاه پاکت امیزد

نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

نمیخواهم کسی یارت شود یاد شب مستی

نمیخواهم میان ما جدایی سایه اندازد

نمیخواهم خیال دیگری بنیان عشق ما براندازد

نمیخواهم نمیخواهم به جز من یار کس باشی

گل نازم نمیخواهم نویس خاروخس باشی

 


Names for the Devil(نام های شیطان ملعون)

Abbadon

the Lord of the Flies

the Adversary

Lucifer

Apollyon

Mephisto

the Arch-enemy

Mephistopheles

the Arch-fiend

Moloch

the Auld Thief

the old gentleman (in black)

Beelzebub

Old Harry

Belial

Old Hornie

Clootie

Old Nick

the Deil

Old Scratch

the Evil One

the Prince of Darkness

the fiend

Satan

the Foul Fiend

the Tempter

His Satanic Majesty

the Wicked One

 

 

 


ميون اين همه عاشق  دل فقط تو رو پسنديد

 

با  همون  نگاه  اول عشقوتوچشماي توديد

 

شدي مهمون دل من  با يه دنيا مهربو ني

 

درهمون لحظه كه قلبم مي مرداز بي همزبو ني

 

نميدم يه تار مو تو  به يه دريا  دٌر زيبا

 

نميدم برق نگا تو  به يه دنيا دلخوشي ها

 

بيا تا با هم بسازيم  قصرمونو از صداقت

 

توي ايونش  بكاريم  گلاي پاك محبت

 

بيا تا با هم ببينيم  فردارو به رنگ ابي

 

كو چ كنيم به وادي عشق  با همين دستاي خالي

 

 

حالا كه قدم گذاشتي  به سراي پاك اين دل

 

بمون واسه ي هميشه  بمون اي غزال خوشگل

 

 

نميدم يه تار مو تو  به يه دريا  دٌر زيبا

 

نميدم برق نگا تو  به يه دنيا دلخوشي ها

 

 

ميون اين همه عاشق


"گذشت چهارده اسفند و من هنوز بی قرارم

باز هم قصه هفت سین سال نو دارم

هفت سینی که بی تو ناقص شد

شادی ای که بی تو باطل شد"


نیایی تا قیامت انتظارت می کشم

منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم

ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم

تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم


فصل پاییز است


باد می آید


آسمان غم انگیز است


برگها میلرزند


وبه خود می پیچند


فصل کوچ آنهاست


از بلندای درخت


به فراموشی خاک


اشکها میریزند


به تن خشک زمین


آسمان دلتنگ است


واسه این کوچ عظیم


شاخه و برگ چه بی تاب شدند


شاخه ها خشک شدند


برگها زرد شدند


این صدا چیست که میاید باز؟


این صدای هولناک


پچ پچی میشنوم


کیست در گوشه کنار؟


رعد و برق میگوید


پچ پچ از دل تنگ برگهاست


که وداع می خوانند


وآن صدای هولناک


داد سرد مرگ است


باد مرگست که کردست جدا


دل برگ وشاخه را


برگ از شاخه جدا


در هوا سرگردان


تا نشیند به دل خاک سیاه


برگ زرد و خسته


که شکستست از این درد فراق


میکشد پنجه به خاک


سیلی سرد خزان


میدهد آزارش


فکر آغوش درخت

 
میکند بی تابش

وسرانجام طنین قدمی

میکند زندگیش را در خاک

» گفتمش : شیرین ترین آواز چیست ؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند ،

قطره قطره اشکش از مژگان چکید ،

لرزه افتادش به گیسوی بلند ،

زیر لب غمناک خواند ،

ناله زنجیرها بر دست من !

» گفتمش : آن گه که از هم بگسلد .....

خنده تلخی به لب آورد و گفت :

آرزویی دلکش است ، اما دریغ !

بخت شورم ره بر این امید بست

و آن طلایی ز ورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست !....

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

» گفتمش : بنگر ، درین دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است !

سر به سوی آسمان بر داشت ، گفت:

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شب روان! کز نیمه راه

می کشد افسوس شب در خوابشان .....

» گفتمش : فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان....

گفت : اما  در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش....

» گفتمش : اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست !

» گفت : ای افسوس ، در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند ،

این صدای پای اوست !...

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش :

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت ،

جوش خون در گونه اش آتش فشاند ،

» گفت : لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم ،

بوسیدمش .

 

« هوشنگ ابتهاج »

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 13:17  توسط حمیدرضا  |